
سه و ده دقیقه به یومــا " به روایت نیویورکر
گویی تمام صحنه داشته اماده می شده تا قسمت پایانی انچه را که مشغول تماشایش بوده ایم را ببینیم , یعنی درگیری ابدی بین خیر و شر در غرب قدیمی.
البته در سالیان اخیر تعداد فیلمهای وسترن زیاد نبوده , ولی فرم مزبور به هیچ وجه ابهت نسبتا معنا باخته خود را از دست نداده است. این وسترن زیبایی فیزیکی یا جدیت شدید خود را درباره شهامت و افتخار از دست نداده است.
این نسخه بازسازی شده , از نسخه قدیمی تر خود سریع تر و بدبینانه تر و بی رحمانه تر است. محل رخداد ماجرا قلمرو اریزونا پس از جنگ داخلی است.
پیتر فوندا که روزنامه نگاران همیشه او را یک شمایل توصیف کرده اند , در این فیلم به عنوان شکارچی جایزه , فاسد و خشن یک تبهکار صاحب نفوذ و قدرت ظاهر میشود و بازی خیره کننده ای را از خود به نمایش میگذارد.
کریستین بیل یک مبارز کهنه کار جنگ داخلی امریکاست که در همان جنگ یک پایش را از دست داده است , او در تپه هایی در نزدیکی ملکش , با یک یاغی ادمکش و معروف به نام بن وید " راسل کرو " برخورد میکند. وقتی انها یک بار دیگر در شهر و در یک سالن تاریک با هم دیدار میکنند , یک اتفاق عجیب رخ میدهد.
وید از دن درستکار انقدر خوشش میاید که دیگر کاری به کارش ندارد .پینکرتون ها که برای شرکت راه اهن کار میکنند وارد ساختمان میشوند و بن را دستگیر میکنند و دن که کاملا اس و پاس است , به عضویت گروهی در میاید که برای انتقال این قاتل معروف و تحویل او به قطاری که به سمت زندان یوما حرکت میکند , پول خوبی دریافت میکند.
بن وید در طول سفر دو تن از دستگیر کنندگان خود را میکشد , و بسیار تلاش میکند تا با حرفهای منطقی و یا تهدید دن را ترغیب کند تا او را ازاد کند.
این گاوچران خونسرد یک حالت اخلاقی خاص دارد که بن را تحریک میکند , او نمی تواند این حالت را تحمل کند و می خواهد ان را ا ز بین ببرد.
اگر " راســل کــرو " نبود همه اینها چیزی بیش از یک فریب سنگین وزن نبود.
او فقط با گذشت چند دقیقه از اولین حضورش بر روی پرده و در همان دقایق اول فیلم , بیننده را متقاعد میکند که بن وید باهوش ترین مرد ان منطقه است.
وید باندی از قاتلان را رهبری میکند از جمله یک مرید با نقش افرینی بن فاستر که بطور افراطی به او وفادار است.
راسل کرو به خوبی خود را از فاستر و دیگر بازیگران این فیلم جدا میکند و یک فضای شخصی ارام برای خودش ایجاد میکند و در ان بازی خود را انجام میدهد.
این گنگستر تعلیم دیده دوست دارد دیگران را زیر نظر بگیرد , او تصویر هر کسی را که برایش جالب باشد را نقاشی میکند , از اشعار انجیل نقل قول میکند و او یک زیبایی شناس و یک طنز پرداز است.
راسـل کــرو با بازی فوق العاده و حرف های شور انگیز خود تمام وضعیت ها را تحت الشعاع خود قرار میدهد.
بازی بسیار جالب که خودش هم از ان به وجد امد , را ارائه میدهد که نقد نویسان را به یاد بازیهای " مارلون براندو " در نقشهایش انداخت.
راســل کـــرو نابغه بازیگری است. و فیلمسازان شرایط مناسب را برای بروز استعدادهایش فراهم میکنند
در بین فیلمهای جیمز منگولد , تا به اینجا فیلم سه ده دقیقه به یوما ماندگارترین و خاطره انگیز ترین کار اوست.
بیشتر قسمت های این فیلم وسترن , استادانه و با ظرافت ساخته شده و بیننده با خرسندی , منطق خشن و ابهت فیزیکی ان را پذیرا میشود.
19 فوریه 2008 دیوید دنبی
نیویورکر
** نقدی بر فیلم قطار 3:10 به یوما **
چه بخواهیم چه نخواهیم این فیلم یکی از آثار مطرح امسال است.
" 3:10 به یوما " بازسازی وسترن کلاسیک سال 1975 دلمر دیوز که بعد از 50 سال و بر اساس داستانی از المور لیونارد از حدود 3 ماه پیش روی پرده رفته است , از آن دست فیلمهایی است که میتوانید آن را دوست داشته باشید یا نداشته باشید , اما به عنوان یک علاقمند به هنر سینما نمی توانید نادیده اش بگیرید.
فیلم جیمز منگولد از دو دیدگاه کاملا متفاوت ارائه شده که اگر فیلم را دیده باشید لابد با یکی از انها موافق هستید.
ژانر وسترن از دهه 80 مرده بود .نگاهی به فهرست بهترین وسترن های تاریخ در imdb.com نشان میدهد که در بین 50 عنوان برتر , حتی یک فیلم در دهه 80 ساخته نشده است.
دهه 90 زمان تجدید نظر طلبی در اکثر ژانر های بود که این موضوع شامل ژانر وسترن هم شد.
کوین کاستنر در سال 1990 " با گرگها میرقصد " را ساخت و با فروش بالای فیلم و جوائز متعددی که کسب کرد , جان تازه ای در کالبد بی جان وسترن دمید.
هر چند دهه 90 از لحاظ کمیت زیاد پربار نبود , اما " نابخشوده " (1992) و " ستاره تنها " (1996) نشان دادند که وسترن های این دهه از لحاظ کیفیت فاصله زیادی از آثار دهه 50 و 60 ندارند.
نکته این بود که این وسترنهای تجدید نظر طلبانه , داستانها و قهرمان هایی کاملا متفاوت از پیشینیان داشتند و زمانه جدید , نگاهی جدید و متفاوت به این فیلمها آورده بود.
کاستنر و مواجهه اش با سرخ پوست ها هیچ شباهتی به آنچه پیشتر نمایش داده میشد نداشت و ایستوود که اتفاقا چند دهه قبل خود یکی از شمایل های وسترن بود , در سن پیری گاوچرانی شده بود که دنیا و نگاهش هیچ ارتباطی به شمایل های پیشین نداشت.
اما پس از یک دهه توفیق وسترن های تجدید نظر طلبانه دهه 90 حالا به نظر میرسد که وسترن قرن بیست و یکم در راه بازگشت به ریشه هایشان هستند.
سال 2007 هم با دو وسترن تحسین شده , نشانه جدی بودن این موج رجعت به ریشه هاست. " قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل " بسیار مورد توجه قرار گرفت و " قطا ر 3:10 به یوما " علاوه بر موفقیت در گیشه , آنقدر تحسین شده که بعید نیست خاطره " با گرگها میرقصد " و " نابخشوده " را در مراسم اسکار تکرار کند. این فیلم به سه طریق متفاوت به وسترن های کلاسیک ادای دین میکند.
نخست اینکه فیلم بر اساس داستان کوتاهی به همین نام و به قلم المور لیونارد ساخته شده است. لیونارد در سالهای اول نویسندگی اش داستان های وسترن مینوشت و بعد ها به نوشتن آثار جنایی رو آورد که دستمایه فیلمهایی مثل " جکی براوون " و " خارج از دید " قرار گرفت.
از طرف دیگر بر اساس این داستان لیونارد در سال 1957 فیلم تحسین شده یی به کارگردانی دلمر دیوز ساخته شده بود و منگولد بدین ترتیب ادای دینی به دوران اوج سینمای وسترن کرده است.
مسئله دیگر اینکه فیلم در ساختار , فضاسازی و شخصیت پردازی و دکورها و گفت وگو ها و حتی در موسیقی , چیزی جز وسترن خالص و کلاسیک نیست.
در" قطا ر 3:10 به یوما " شخصیت های کلاسیک وسترن وجود دارند و تقریبا هیچ مردی در ذات خود خوب نیست. حتی کسی که دست به عملی شرافتمندانه میزند , به راحتی ممکن است از تصمیمش برگردد و حتی اگر بر سر آن بماند هم معلوم خواهد شد که انگیزه شرافتمندانه یی برای کارش ندارد.
اساس رویا رویی یک مرد با سردسته راهزنان خطرناک , مبنایی جز نیاز او به پول ندارد و همین موضوع باعث شده که داستان و شخصیت ها باور پذیر شوند.
حتی در جایی که دن ایوانز پیشنهاد رشوه بن وید را رد میکند , علتش شرافت نیست و فقط به این خاطر است که میداند همه این موضوع را خواهند فهمید و او بدنام و بی آبرو خواهد شد.
با این وجود دو شخصیت اصلی فیلم با طی کردن مسیر مشترکشان به تحول هم میرسند که این هم یکی از مایه های محبوب در ژانر وسترن است.
دن ایوانز در ابتدا تنها به فکر پرداخت بدهکاری مزرعه اش است و در نهایت در اثر صحبت های بن وید , بهبود ذهنیتی که پسر و همسرش از او میخواهند را در اولویت قرار میدهد و حتی جانش را در این راه میدهد .
بن وید هم که به عنوان یک جانی بی رحم معرفی شده , با زندانبانش همدردی میکند و بخاطر حفظ آبروی او همدستانش را میکشد و وارد قطاری میشود که در ساعت سه و ده دقیقه به سمت زندان یــوما حرکت خواهد کرد.
اما در اینجا هم توضیح میدهد که از خودگذشتگی زیادی نمیکند و پیش از این دو بار از زندان یوما فرار کرده و مطمئن است که میتواند برای بار سوم هم این کار را تکرار کند.
نقطه اوج فیلمنامه پرداخت شخصیت بن وید است.
شخصیت پردازی او با شرح قساوتش شروع میشود , با زیرکی اش ادامه پیدا میکند و در نهایت این راهزن قاتل را با از خودگذشتگی پایانی اش تبرئه میکند.
بن وید طی فیلم به دو عمل دست میزند که با عقل سلیم مطابقت ندارد , ماندن در کافه که منتهی به دستگیریش میشود و کشتن افرا د خودش و سوا ر شدن به قطار.
اما مسیر روایت و شخصیت پردازی به گونه ای است که این حوادث لطمه ای به ماجرا نمیزند و باورپذیر است.
ضمن اینکه بهترین و درخشانترین دیالوگ های فیلم هم از زبان او گفته میشود.
اینکه این نقش در نهایت به جای تام کروز به راســـل کــرو واگذار شده , در نهایت به نفع فیلم تمام شده است.
چرا که راســل کـــرو به خوبی بار فیلم را به دوش کشیده و نه تنها در هیچ کجا به کریستین بیل اجازه نداده که به چشم بیاید , بلکه بازی تودار و بی احساسش ( یکی دیگر از خصیصه های وسترن کلاسیک ) یکی از سمپاتیک ترین بدمن های فیلم های وسترن را خلق کرده است.
دو شخصیت فرعی فیلم بارون مک الروی و چارلی پرنس هم نقش های بسیار مهمی در پیشبرد و باور پذیری داستان دارند که علاوه بر شخصیت پردازی خوبشان , بخاطر بازی های قابل توجه پیتر فوندا و بن فوستر موفق از آب در آمده اند.
جیمز منگولد در مجموع توانسته داستان و شخصیت های خوبش را در قالبی مناسب به روی پرده انتقال بدهد و ادای دین موفقی به وسترن محبوبش بکند.
آثار منگولد به ندرت اشتراک ژانری و محتوایی داشته اند , اما از لحاظ کیفیت در سطحی مشابه و همگی تحسین بر انگیز هستند.
او با آخرین ساخته اش از پس ژانر وسترن هم بر آمده و توانایی خود را اثبات کرده است.
" قطار سه و ده دقیقه به یوما " بدون تردید یکی از بهترین وسترن های 30 سال اخیر است و حتی شاید بتوان با رای دهندگان imdb.com هم موافقت کرد که آن را جزو 50 وسترن برتر تاریخ سینما محسوب کرده اند.
منبع اعتماد دسامبر 2007
نقد فیلم " گنگسـتر آمریکایی "
تاد مک کارتی ( ورایتی ) : به هیچ عنوان گنگستر آمریکایی را نمیتوان در زمره فیلم های موفق و ماندگار جنایی - گنگستری به حساب آورد.
هر چند ریدلی اسکات سعی زیادی کرده که به این مهم برسد.
هسته اصلی داستان بر اساس یک ماجرای واقعی است و هر آنچه در فیلم میبینیم اتفاق می افتد مربوط به دهه 70 و پرونده مواد مخدر مربوط به محله هارلم است.
با وجود اینکه مدت زمان زیادی از آن وقایع نمیگذرد , اما محور قرار دادن آن رخدادها در حال حاضر دیگر جذابیت و تازگی چندانی ندارد.
حتی استفاده از راسل کــرو و دنزیل واشینگتن در دو نقطه مقابل هم , نیز کمک چندانی به فیلم نکرده است.
اسکات تلاش زیادی کرده تا با استفاده از عوامل متعدد , بر شکوه و جذابیت فیلمش بیفزاید , اما نتیجه عکس آن بدست آمده و ما در پایان تنها با یک فیلم تجاری رو برو هستیم.
شاید اسکات و عوامل فیلمش سعی داشته اند تا این فیلم هم شانه به شانه " پدر خوانده " , "سرپیکو " , " شاهزاده شهر " , " صورت زخمی" " دوستان خوب " قرار بگیرد , که توفیقی در این رابطه حاصل نشده است.
فیلم شاید قصد داشته باشد در تمامی این سطوح حرفه ای عمل کند و واقعی و غیر قابل دسترس جلوه کند و اما همین مورد خلاف واقعیت و دور از آن است.
داستان فیلم از ابتدا حول محور فرانک لوکاس تبهکار میچرخد , سپس پای یک مامور سختگیر به نام ریچی رابرتز هم به ماجرا کشیده میشود.
استیون زیلیان فیلمنامه نویس , این دو قطب فیلم را بسیار دیر با هم روبرو میکند , این دو قهرمان فیلم زمانی با هم روبرو میشوند که بازی به انتهای خود رسیده است.
" گنگستر آمریکایی " با آن که یک فیلم پرشخصیت و شلوغ است ولی زیلیان توانسته همه آنها را موازی با داستانش پیش ببرد و در عین حال تضادها و برخورد ها میان دو سه شخصیت اصلی فیلم را به خوبی رعایت کرده است.
در میان شخصیت های فیلم , فرانک لوکاس وظیفه بسیار سنگینی بر عهده دارد , او برای رسیدن به هدفش هر مانعی را از سر راه بر میدارد حتی به خشونت متوسل میشود و آدم میکشد.
در مقابل او کاراگاه ریچی قرار دارد. او که زندگی زناشوئی ناموفقی دارد تمام تلاشش را میکند تا شرف و حیثیت کاریش لکه دار نشود .
فرانک لوکاس تلاش میکند علاوه بر پخش وسیع مواد مخدر در سطح نیو یورک , همزمان امپراطوری خود را در سطح ایالات متحده و کشورهای منطقه گسترش دهد.
از این رو پنج برادر کوچکش را از کارولینای شمالی فرا میخواند تا او را یاری کنند.
فرانک در این گیر و دار در پورتوریکو با اما آشنا شده و خیلی زود ازدواج میکند اما او هدف بزرگتری را دنبال میکند...
اسکات کهنه کار با استفاده از یک داستان واقعی سعی کرده تا آخرین فیلمش را بر پایه واقعیات و رئالیسم به تصویر بکشد.
ریدلی اسکات درصدد بوده تا " گنگستر آمریکایی" اش را در کنار آثار بزرگانی چون سیدنی لومنت , فرانسیس فورد کاپولا و مارتین اسکورسیزی قرار دهد , اما چنین اتفاقی رخ نداده است.
در کنار این موارد , بازی های قابل قبول و مسلط دنزیل واشینگتن و راســل کــرو در نقش قهرمان و ضد قهرمان فیلم , شخصیت پردازی مناسب با نقش آنها و فیلم برداری زیبا , از جمله نکات مثبت فیلم به شمار میایند که نباید از آنها غفلت کرد.
نوامبر 2007
** Restores The Wounded Heart Of The Western **
تعبیر راجر ابرت از شیکاگو سان تایمز درباره فیلم قطار 3:10 به یوما
" مرهمی برای قلب زخمی وسترن "
نقد فیلم توسط راجر ابرت :
(Roger Ebert منتقد مشهور امریکایی , نزدیک 40 سال است که مشغول نقد کردن فیلم است. او از اعتبار بسیار بالایی در بین منتقدان برخوردار است و نقدهایش به بیش از 20 مجله و روزنامه فرستاده میشود).
فیلم منگولد موفق میشود قلب زخم خورده ژانر وسترن را التیام بخشد و از تبدیل شدن به فیلمی سراسر خون اجتناب کند.
داستانی درباره ارزش های انسان دوستانه در سرزمینی پر از هرج و مرج.
این سنت روایی در فیلم های وسترنی مثل "نابخشوده " کلینت ایستوود همچنان به قوت خود باقیست.
اما به نظر میرسد که تماشاگران علاقه خود را به داستان های اخلاقی از دست داده اند.
اما در اینجا با فیلمی روبه رو هستیم که به واسطه بازی ها و پیام اخلاقی پشت فیلم , فیلم خاص و جدید به نظر میرسد , هر چند این فیلم باز سازی فیلم خوبی به همین نام است که 50 سال پیش اکران شد.
تم داستان چنان ساده است که المور لئونارد آن را به صورت یک داستان کوتاه در آورد , مردی به نام دن ایوانز که یک پایش را در جریان جنگ های انفصال از دست داده به اریزونا آمده تا شانسش را در مزرعه داری امتحان کند.
اما اوضاع بر وفق مراد او نیست.مخصوصا که همسایه های قلدرش میخواهند او را به زور از زمینش بیرون کنند.
مزارع هنوز به دلیل حملات سرخ پوستان و نیز اعمال یک گروه یاغی که سر دسته اش بن وید است , در امان نیستند.
گروه بن به بانک ها و دلیجان ها حمله میکند و از کشتن کسی اظهار پشیمانی نمیکند.
در پی اتفاقاتی دن مامور انتقال بن وید به محل مجازاتش میشود . در شخصیت بن وید و دن ایوانز المان هایی وجود دارد که در طول داستان مورد ارزیابی قرار میگیرد.
ایوانز فکر میکند که همسرش اعتمادی به او ندارد و پسرش ویل هم او را قادر به اداره مزرعه نمیداند.
ویل که دوستدار افراد خارق العاده است , در ذهنش قهرمانی ساخته و زمانی که به دنبال گروه انتقال بن می افتد بیشتر به خاطر نزدیک بودن به بن است تا پدرش.
این دریچه ای برای ورود به شخصیت بن وید است.
او مانند بازیگری نقشش را ایفا میکند. نقاشی میکشد , کتاب میخواند , فلسفه میداند و از تمام افراد گروهش با هوش تر است.
فیلم منگولد از دو جهت از نسخه سال 1957 بهتر است , زیرا هم بازی های بهتری دارد و هم این که گفت گو هایش ظریف و فکر شده هستند.
دن مردی ست که از ریسک کردن میترسد و اکنون هم نمیداند که چرا مسئولیت انتقال بن را پذیرفته است.
بن هم قاتل بی رحمی نیست , او مردی ست که حتی خودش را هم میتواند متعجب کند. او چنان با هوش است که برای همه موقعیت ها راه حل یکسانی دارد.
او همچنین از اینکه همه از او انتظار دارند که بهترین کار را انجام دهد , خسته شده است.
ژانر وسترن فرصتی است برای شخصیت هایی با تیپ خاص.
در اینجا مک الروی که هنری فوندا نقشش را بازی میکند , جایزه بگیری است که هر جور شده میخواهد بن را بکشد تا جایزه ای را که برای سر او در نظر گرفته شده را از آن خود کند و مانع از رسیدن بن به دادگاه نظامی شود.
شخصیت دیگر چارلی پرنـــس , دست راست بن است که بن فاستر نقشش را بازی میکند.
او نوچه ای ست که عاشق اربابش است و اربابش به این موضوع اهمیتی نمیدهد.
نمونه های این دو تیپ و شخصیت سازی هایی به این شکل در فیلم های وسترن زیاد به چشم میخورد.
همان طور که گفته شد , از نکات مثبت فیلم گفت و گو های آن است.
در صحنه ای که بن و دن در هتل گرفتار هستند , صحبت هایی بین آنها رد و بدل میشود که در نظر اول بی ربط به نظر میرسد یا بهتر بگویم چنان مناسب صحنه به نظر نمیرسد , اما لایه زیرین این گفت و گو نشان از درک متقابل بن وید و دن ایوانز و نیز شناخت کامل فیلم نامه نویس از شخصیت هاست.
نوامبر 2007
"نگاهی به فیلم یک سال خوب "
" يك سال خوب" فيلم جديد ريدلي اسكات بر اساس كتاب پرخواننده و پرفروش " پيتر مايل " ساخته
شده است . اين كمدي رمانتيك با شعار تبليغاتي " هر چيز كم كم وضعيت خود را بهتر و بهتر مي كند " روي پرده سينما ها رفت . راسل كرو بازيگر استراليائي سينما در فيلم نقش " مكس اسكينر " را بازي ميكند . ديگر بازيگران فيلم عبارتند از : آلبرت فيني " آبي كورنيش " فردي هايمور " آرچي پنجابي " و " رافه اسپال

رستگاري در مزرعه موروثي
قصه:
مكس اسكينر كه در لندن زندگي و كار مي كند به فعاليتهاي اقتصادي و مالي مشغول است
اگر چه او آدم خوب و موجهي به نظر مي رسد اما كمتر كسي مي داند كه تا اندازه اي طماع است با اين حال وي تلاش دارد به عنوان يك انسان اجتماعي كارهاي خوب انجام دهد .
يكي از كاهاي او اين است كه با سوار شدن بر دوش ديگران پول در مي آورد ! در واقع اين استعداد اصلي اوست كه با آويزان شدن به آدمهاي اطرافش پول در مي آورد .
زندگي آرام و يكنواخت مكس با رسيدن يك نامه دچار دگرگوني مي شود .اين نامه از جانب عموي دوست داشتني اش هنري ( آلبرت فيني ) است . با اينكه مكس سالهاست عمو هنري را نديده اما وي همه دارائي خود را به برادر زاده اش بخشيده است .مهمترين بخش اين دارائي زمين بزرگ زراعتي در فرانسه است . اين باغ بزرگ يك ويلاي زيبا هم دارد . طبيعي است كه مكس كار و زندگي خود را رها كند و سريع خودش را به زميني كه به ارث برده برساند .پس راهي فرانسه مي شود تا اوضاع را سامان دهد و تحت كنترل بگيرد .
در فرانسه او گذشته ها را به ياد مي آورد كه در فلاش بك به نمايش در مي آيد . ولي با ورود " كريستي " " ابي كورنيش " استراليايي تبار اوضاع تغيير مي كند . كريستي دختر جوان هنري است كه كسي از وجود او با خبر نبوده . در حقيقت عمو هنري سالها پيش بدون آنكه به ديگران اطلاع دهد سالها پيش ازدواج كرده بود . اگرچه اين زندگي زناشويي بيش از يكي دو سال دوام نيافت اما حاصل آن دختري بود كه حالا پس از مرگ پدر سرو كله اش پيدا شده است رقابت و درگيري مكس و كريستي شروع مي شود " رقابتي كه كم كم تبديل به يك دلباختگي ناخواسته مي شود .


علاقه و تمايل سينما براي ساخت فيلمهاي خانوادگي و نمايش خانواده ها در فيلمهاي سينمائي به قدري زياد است كه مي تواند آنها را تشويق به ساخت قسمت هاي بعدي اين نوع فيلمها يا دوباره سازي آنها بكند . اما هميشه اوضاع خوب و روبه راه نيست . بعضي وقتها اين فيلمها آثار تماشايي از كار در مي آيد و برخي اوقات حال و هواي يك كار تئاتري را پيدا مي كند . يك سال خوب نوع روايت فيلم بازگشت به آينده را تداعي مي كند .
روايتي كه از يك ديدگاه منفرد لحني اغواگرايانه پيدا مي كند و تما شاچي را به سوي خود مي كشد . با اينكه در فيلم اسكات هيج چيز شگفت انگيزي وجود ندارد صحنه برداري فيلم باشكوه و بازي ها قوي است و از فرمولهاي هميشگي فيلمهاي كمدي رومانتيك خانوادگي تبعيت مي كند .
ريدلي اسكات كارگرداني است كه به صورت همزمان توانائي ساخت درامهاي پر خرج تاريخي و كارهاي كوچك و كم هزينه را دارد .از يك سو او خالق آثار باشكوهي نظير گلادياتور و قلمرو بهشت است و از سوي ديگر فيلمهاي ساده و كم خرج مي سازد كه هيج شباهتي به اين فيلمهاي پرخرج ندارند .
در يك كلام مي توان گفت حرف اصلي قصه فيلم رهائي معنوي آنها و رستگار شدنشان است .
شخصيت اصلي فيلم بايد در شروع قصه به صورت كسي تصور شود كه چندان آدم مثبتي نيست و كارهاي خلاف و غير متعارف مي كند . تحت چنين شرايطي بحث نجات روحي و رواني او مطرح مي شود . به زودي فرد ديگري از راه مي رسد كه مي تواند به اين آدم كمك كند تا تحول يابد و رستگار شود اسكات هم كاراكتر اصلي خود مكس را در شهر لندن به صورت آدمي نشان ميدهد كه نيازمند رستگاري است . پس از آن به آرامي او را در دل جرياني قرار مي دهد كه بتواند رستگار شود .


گفتگو با راسل كرو :"يك تصميم گيري ساده بود "
راسل بازيگر استراليايي بار ديگر با فيلم " يك سال خوب " دوباره به ديدن تماشاگران سينما آمده است .در فيلم او در نقش " مكس " متوجه مي شود وارث يك باغ در منطقه اي در فرانسه شده است .يك سال خوب سومين همكاري مشترك كرو با اسكات فيلمساز سرشناس سينماست . اسكات با هدايت كرو در نقش يك گلادياتور باعث شد تا او اسكار بهترين بازيگر مرد سال را بگيرد . چنين به نظر مي رسد كه كرو به عنوان بازيگر مورد علاقه اسكات در آمده . سال آينده براي كرو يك سال شلوغ و پر كار است .وي تازه از بازي در درام اجتماعي " گنگستر آمريكايي" در كنار " دنزل واشينگتن " فارغ شده است .و همچنين در يك فيلم وسترن به نام " قطار سه و ده دقيقه به يوما " به كارگرداني جيمز منگلد . اين فيلم از يك اثر قديمي كلاسيك با بازي glen ford " " " گلن فورد " بازسازي شده است .
نقش شما در " يك سال خوب " كاملا متفاوت از نقشها و كارهاي قبلي تان است .آيا اين يك تلاش عمومي از جانب شما بود كه كاري متفاوت انجام دهيد ؟
اين مثل يك كار ساده بود .من فقط كاراكتر قيلم جدي ام را اتتخاب و بازي كردم .يك تصميم گيري ساده بود . خيلي ها به من مي گفتند كه اين فقش بسيار متفاوت از آن كارهائي است كه بازي مي كني ; و من در جواب مي گويم : خب بگذاريد يك مقدار هم متنوع كار كنم تا دستم در رابطه با نقشهاي مختلف پر باشد . محرمانه لس آنجلس " خودي " گلادياتور " ذهن زيبا " ارباب و فرمانده و مرد سيندرلائي . البته اين فيلمها هم با هم فرق دارند آيا شما مي توانيد شباهتي بين آنها پيدا كنيد ؟ كدام يك از آنها شبيه به هم هستند ؟
اما فيلم شما يك كمدي رمانتيك است ...
دقيقآ " من بيش از اين هم از اين نوع فيلمها بازي كرده ام .مردم درباره روانشناسي كمدي صحبت مي كنند . خب مگر ا چند سال پيش با هم در مورد " رمز آلاسكا " صحبت نداشتيم كه در اكران عمومي شكست تجاري خورد .؟( مي خندد)
به اين ترتيب چه چيزي شما را جذب اين كاراكتر كرد ؟
اين واقعيت را دوست داشتم كه مكس به زندگي روزمره اش گره خورده بود ; اما در لايه زيرين ماجرا او مي توانست به كشف اين نكته بپردازد كه در ذهنش چه مي گذرد .در برخي زمانها او شايد حاضر نباشد در يك رقابت شركت كند .او زماني مجبور به رقابت مي شود كه علاقه اي به آن ندارد و در حقيقت وضعيت مرگ عمويش اين شرايط را براي او فراهم مي كند . در طول چند دهه مكس اوقات زيادي را با او گذرانده اما اين طور به نظر ميرسد كه وي هيچ وقت و زماني براي وي نگذاشته است . اين آينه اي شفاف و دقيق است كه اين كاراكتر روبروي خود مي گذارد و تازه در اين زمان است كه متوجه مي شود چقدر تو خالي است و زندگي اش چقدر بي معني شده است . تصور مي كنم هر فيلمي كه با بچه 14 ساله اي شروع مي شود كه در حال سيگار كشيدن است و در بازي شطرنج خود تقلب مي كند در ادامه فيلمي جذاب و ديدني خواهد شد .
كار كردن با بازيگر خوب و بزرگي مثل " آلبرت فيني " خيلي خوب و بزرگ بود ؟
او خارق العاده است . متآسفانه در هيج يك از صحنه هاي فيلم ما با هم بازي مشترك نداريم اما پشت صحنه همديگر را مي ديديم .

از همكاري مشترك دوباره تان با ريدلي اسكات صحبت كنيد ؟
يك همكاري عالي بود . او آدم بزرگي است . ما وجوه مشترك زيادي داريم و در طول كار با يكديگر زياد شوخي مي كنيم . او بسيار شوخ طبع است . مي دانم كه هو خيلي خوب هر چه مي گويم و انجام مي دهم درك مي كند . او مرا مي شناسد و در اين رابطه تجربه دارد او مي داند كه اگر در مقام كارگردان به من بگويد كه از اين صخره بالا برو " من اين را انجام خواهم داد .
كار كردن با او در طول اين سالها و تغييراتي كه او كرده چگونه بود ؟
براي بيان و توضيح احساسات انساني كلمات زيادي را مي توان مورد استفاده قرار داد .من ميدانم كه او در جستجو و به دنبال چه چيزي است . او آنچه مي خواهد به من دانلود ميكند .من به حرف او گوش مي كنم و آنچه او مي خواهد دنبال مي كنم . او هم مرا خوب مي شناسد و به نوعي به صورت نسخه اي از درك او در آمده ام . وسط كار ناگهان من بازي را قطع مي كنم و مي پرسم : مگر نگفتي كه مي خواهي اين مورد فلان طور باشد ؟و او مي گويد " دقيقآ " حالا مي خواهي چطور آن را جلوي دوربين بيان كني .
و از كار بعدي تان بگوييد .
اكشن وسترن " قطار سه و ده دقيقه به يوما "( 3: 10 to yuma ) . هر روز اسب سواري مي كنم . سه ماه است كه مشغول اين كار هستم . فيلم نسخه دوباره سازي شده يكي از كارهاي معروف " گلن فورد " است متآسفانه او مدتي پيش درگذشت و نمي تواند فيلم ما را ببيند . اما من مي خواهم كاراكتر مورد نظر را به شكلي كاملا متفاوت از فورد به تصوير بكشم .از سوي ديگر هم بازي شدن با " كريستين بل " برايم خيلي جالب است "
منبع: روزنامه جام جم /نمای دور

" اصالت تاريخي روي دريا"
زماني كه سينماگر استراليايي پيتر وير موفق شد تا راسل كرو را متقاعد كند تا نقش اصلي را در جديدترين فيلمش ايفا كند ناخداي نيروي دريايي بريتانيا طي جنگهاي ناپلئوني اغراق آميز نيست اگر گفته شود اين بازيگر نيوزلندي تبار مي دانست چه چيز را بايد انتظار بكشد :" مي دانستم كه كار سخت و دشواري خواهد بود " چون فيلمبرداري مي بايست در دريا انجام شود كه يعني اعمال شاقه . حتي زماني كه دريا را ترك كنيم به معني خلاصي از آب نيست " چون براي شبيه سازي طوفان دريايي در استوديو و در مخزن عطيم آب كار ادامه مي يابد .از همان ابتدا هم مي دانستم كه سختي كار در اين مخزن كمتر از دريا نيست ."
گمانه زني راسل غلط از آب در نيامد .ارباب و فرمانده : آن سوي دور دنيا طي شش ماه توليد در دريا و خشكي نشان داد كه راسل كرو پر بيراه هم نگفته بود .او نواختن ويولن را فرا گرفت همين طور بالا و پائين پريدن از دكل و طناب هاي آويزان به خاطر سكانس توفان ; دوازده روز پي در پي را سوار بر كشتي سه دكله گذراند اما در عوض سفري دلپذير را در عبور از " كاپ هورن " و در تعقيب ناو فرانسوي تجربه كرد ...
اين كشتي سه دكله كه " سورپرايز " نام دارد در واقع يك ناو آمريكايي است كه كمپاني فاكس آن را با صرف هزينه يك ميليون و نيم دلار به كشتي سه دكله اي تبديل كرد مطابق تصويري كه پيتر وير در ذهن داشت .بدل اين كشتي در " فاكس باخا " در مكزيك ساخته شد درون مخزن عظيم آب اين استوديو است كه راسل و همسفران دريا يي اش مي بايست با وسايل و تجهيزات هولناك روبه رو شوند و حضورشان را تحمل كنند .راسل كرو تعريف مي كند " شش هوا كش عظيم يعني عظيم ترين موجود در جهان و چهار مخزن آب با ظرفيت پنج هزارو پانصد ليتر آب وجود داشت .با فشار دادن يك اهرم تمام آب درون مخزنها تخليه مي شد اما با وجود اين تجهيزات توفان توليد شده رضايت پيتر وير را جلب نمي كرد . او خواهان وزش به مراتب تندتر و وحشيانه تري بود .... بالاخره متخصصان تمهيدات ويژه دو موتور جت آوردند تا مشكل كارگردان را اساسي حل كنند . بدل كشتي ها را چهار متر به جلو رانده بوديم كه موتورهاي جت و هواكشها با سرعت تمام به كار افتادند و شيلنگهاي سنگين هم جريان آب باز كردند تا با شدت و تازيانه وار به سرو صورتمان بپاشد .ما در عمق مخازن بوديم تا مغز استخوان مي لرزيديم و فرياد مي زديم به دليل سرو صداي كر كننده صدا به صدا نمي رسيد . واقعا يك چالش سخت بود .
ارباب و فرمانده اقتباس آزادي از دو رمان از مجموعه بيست تايي نوشته " پاتريك ابرايان " كه روزنامه نيويورك تايمز او را يكي از بزرگترين تاريخ نگاران قرن بيستم ناميده است .راسل ايفاگر نقش ناخدا " جك اوبري " است و در كنارش پل بتاني نقش پزشك كشتي را ايفا مي كند كه " استيون ماتيورين " نام دارد .داستان در سال 1805 مي گذرد و دشمن قسم خورده اين مرد ناو فرانسوي " آرشرون " است كه خسارات شديدي بر كشتيراني انگلستان وارد كرده . ماموريت " سورپرايز" رهگيري كشتي فرانسوي و آن را از كار انداختن است .

غافلگيري هنگام فيلمبرداري :
پيتر وير نسبت به دو نكته وسواس نسيار داشت تداركات و پشتيباني عظيم كه براي فيلم برداري در دريا ضروري است و دقت در حفظ صحت تاريخي . اهميت دادن به اين دو نكته به مراتب بيش از رعايت حال تهيه كنندگان بي طاقت بود كه مي خواستند هر چه زودتر پاسخگوي اشتياق تماشاگراني باشند كه در ميانشان هزاران دوستار سازش ناپذير پاتريك ابرايان نيز بودند .اين عده در تمام طول مدت مراحل مختلف تهيه ارباب و فرمانده ديوانه وار سايت هاي اينترنتي را زيرو رو مي كردند تا اطلاعات تمام جزئيات فيلم را با يكديگر ردو بدل كنند از موضوع زمان پخش گرفته تا بازيگران نقش هاي دوم و فرعي .آنها مي خواستند اطمينان يابند كه تمام شخصيت هاي خلق شده توسط پاتريك ابرايان( نوسنده كتاب ) در فيلم حضور دارند . سپس مباحثه اي بي پايان شروع شد مبني بر اينكه اگر نويسنده زنده بود (ابرايان در سال 2000 فوت كرد ) در مورد فيلم پيتر وير چه تصوري مي داشت . ترديدي نيست كه اقتباس سينمايي از دو رمانش توسط فيلمساز معتبري مانند وير به او آرامش خيال مي داد . ارباب و فرمانده با هزينه اي معادل صدو بيست ميليون دلار توليد شده است .

پيتر وير 58 ساله از دوستاران پرو پا قرص كتاب هاي " پاتريك ابرايان " است . در ابتداي آشنايي اش با آثار او به مخيله اش هم نمي گنجيد كه بتواند جلد يكم از مجموعه بيست جلدي با عنوان بسيار ساده ارباب و فرمانده را به فيلم برگرداند . چندين سال پيش هم اين پروژه به او پيشنهاد شده بود كه به دليل تصورات اوليه اش آن را رد كرد . " ايده را جالب يافتم اما در مطالعه مجدد نظرم تغيير كرد . من فكر مي كردم كه جلد اول مملو از درگيري با دزدان دريايي " جاسوسها " لاف زنها و شخصيت هاي متكبر است كه نفس را در سينه خواننده حبس مي كند و بي درنگ او را وادار مي كند تا جلد بعدي را بخواند . پي كارگرداني فيلم را رد كردم چون فكر مي كردم كه به چنين شخصيت هاي متنوع و خوب پرداخت شده افزودن كمي چاشني كمدي و طنز كار بسيار مشكلي است و همان قدر ميسر است كه ساخت يك فيلم جدي درباره خون آشامان .
در سال 2000 كه " تام راثمن " امور فاكس را به عهده گرفت مصمم براي متقاعد كردن كاگردان استراليايي كه در زمان مناسب براي برگردان سينمايي كتاب هاي پاتريك ابرايان فرا رسيده به سراغ پيتر وير رفت . وير به ياد مي آورد : " براي تبادل چند ايده و نظر با همديگر ملاقات كرديم . راثمي در پايان گفت : مي خواهم چيزي را به شما بدهم . او با يك شمشير برگشت . منظورم يك شمشير واقعي و قديمي است . سپس در ادامه صحبتش افزود : مايلم كه فرماندهي را به عهده بگيريد فقط توانستم اين پاسخ را بدهم " كاملا اصل است اما اجازه مي دهيد كه آن را پس بدهم ؟ من نمي خواهم اين فيلم را بسازم .....سپس دليل نگراني ام را به او گفتم . و اينكه چنين فيلمي خيلي زود مي تواند به ورطه مضحكه بيفتد ."
اما راثمن در متقاعد كردن بسيار متبحر است . علاقه اش به آثار پاتريك ابرايان به شدت علاقه پيتر وير است . بلافاصله پس از جلب نظر وير به او آزادي عمل مطلق داد تا طرحي را بر مبناي جلد يكم بنويسد و ضرورتا هم چندان وفادار نماند ولي در عوض بخش هاي زيادي از جلد دهم (آن سوي دور دنيا ) استفاده كند. " به راثمن گفتم اگر هم چنين كاري بخواهم بكنم پاساژهاي مختلفي از كتاب را برمي گزينم تا بتوانم به يكي از طولاني ترين سفرهاي دريايي روايت شده توسط ابرايان بپردازم ." اما فكر نمي كردم كه استوديو همين را بخواهد . راثمن خود را بسيار مشتاق نشان داد و مرا در اين تصميم ترغيب كرد . در همين زمان من تصميم داشتم تا فيلمي درباره زندگي افسران و ناويان يك كشتي انگليسي طي جنگهاي ناپلئوني بسازم . در سالهاي زيادي به دنبال چنين موضوعي بودم و دو بار هم تصميم گرفتم قلم به دست بگيرم . به يك باره آثار ابرايان را از اين زاويه مطالعه كردم و فيلمنامه در ذهنم شكل گرفت . البته از طرح داستاني اصلي خيلي چيزها را حذف كردم تا تاكيد را بر جزئيات و شخصيتها قرار دهم . "
راسل كرو به رغم احترام زيادي كه براي پيتر وير قائل بود و هست در مقابل پيشنهادش خيلي مقاومت كرد ." حدود يك سال با من مذاكره كرد و با مقاومت من روبه رو شد چون فيلمنامه اي كه در آن زمان نوشته بود را دوست نداشتم . اما در برابر وسوسه كار كردن با او نمي توانستم مقاومت كنم . اين رويائي بود كه از نوجواني داشتم . ماشين هايي كه پاريس را خوردند " و بعد پيك نيك در هنگينگ راك " و گالي پولي " تاثير عميقي را بر فرهنگ استراليا داشتند و من هم از اين تاثير بي نصيب نبودم .... نيمه هاي شب از خواب بيدار مي شدم و از خود مي پرسيدم : داري چكار مي كني ؟ پيشنهادي را رد مي كني كه هر بازيگري آن را بدون هيج شرط و شروطي مي پذيرد .به علاوه كارگردانان اندكي هستند كه احترام زيادي برايشان قائلم استنلي كوبريك كه ديگر فقط بايد افسوس كار با او را بخورم " مارتين اسكورسيزي و پيتر وير . بالاخره تصميم ام را گرفتم به او تلفن كردم و او به منزلم در سيدني آمد . در مهتاب و رو به دريا نشستيم محلي كاملا مناسب براي گفت و گو . درباره اين پروژه . صداي امواج و صداي برخواسته از كشتي هاي تفريحي صحبت هاي مان را همراهي مي كرد . از تصاويري كه پيتر اشاره مي كرد خيلي خوشم آمد . احساس مي كردم اين كاپيتان با دستهاي پينه بسته را كه از كودكي در نيروي دريائي بزرگ شده و تمام گوشه كناره هاي كشتي اش را خوب مي شناسد خود من هستم .اگر بادبانها با سرعت مناسب بالا نمي رفتند او با يك پرش از بالا فرو بيايد طنابي را محكم در دست بگيرد و مشكل را در يك چشم به هم زدن حل كند . همين دست هاي پينه زمخت و پينه بسته پس از سرو سامان دادن به امور كشتي ساز ظريف و زنانه ويولن را بر مي داشت و از صميم قلب اشعاري را مي خواند كه مضامين اش را هرگز جرات نداشت در زمان عادي بر زبان آورد . در طول فيلمبرداري هر با كه با مشكلات جديد روبه رو مي شدم به توصيفهاي پيتر وير از اين شخصيت متوسل مي شدم . وانگهي همين كه متوجه شدم پيتر وير هدايت فيلم را بر عهده دارد دهانم بسته شد و به او قول مساعد دادم . ""
البته راسل كرو به هيج وجه خود را مغبون نيافت . " تجربه اي بي نظير و افسانه اي بود . كار با پيتر وير براي من بسيار پربار بود .او هميشه مي داند كدام تصميم بهترين است . به همين خاطر همه مايلند با او كار كنند . به موجب گفت و گويي كه در خانه من داشتيم متوجه شدم كه كمي هم به من اجازه اظهار نظر خواهد داد و اجازه داشتم چيزي را از جانب خودم به اين كاراكتر بيفزايم . به شرطي كه كمك كند تا در صورت مواجه شدن با مشكل بهترين راه حل را بيابم ""
پيتر وير كه مصر بر حفظ دقت و اصالت عناصر تاريخي بود سه متخصص را استخدام كرد تا در تمام طول مدت فيلم برداري سر صحنه حظور داشته باشند . او از مسئولان طراحي و دوخت لباسها خواست تا براي بازآفريني و درست لباسهاي آن دوران به تمام كارگاههاي خياطي دنيا سر بزنند . او مي گويد :" فيلم به شدت سخت و دشواري بود و در عين حال تمام وسوسه ها و دل مشغولي ها را ارضا مي كرد . آن قدر دچار صحت و اصالت جزئيات ظاهر بازيگران و هنروران شده بوديم كه مي توانستيم مستندي جذاب در مورد تاكيد به اين جنبه ها بسازيم .هر روز كاري با چنان شور و شوق عوامل فني و صحنه روبه رو مي شدم كه براي روز بعد انرژي مي گرفتم . خلاصه اين فيلم ارزش تمام سختي ها را داشت ."
منبع : هفته نامه سینما /سینمای جهان
نگاهي به فيلم گلادياتور
GLADIATOR""
گلادياتوري رمي در مركز كولوسئوم (ميدان نبرد ) ايستاده و به امپراطور نگاه مي كند و منتظر حركت انگشت شصت اوست تا مرگ و زندگي حريف نگون بختش را رقم بزند هر چند كه به نظر مي رسد مايل است تا حريفش را از پاي در بياورد .
اين سطور وصف تابلوي مشهور ژان گوگ گروم هنرمند قرن 19 ايتاليا است كه نخستين الهام بخش ريدلي اسكات كارگردان فيلم پرخرج و مهبوب گلادياتور بود .والتر پاركر و داگلاس ويك تهيه كنندگان فيلم پيش از واگذاري فيلمنامه اين نقاشي را به او نشان دادند .اسكات در اين باره مي گويد :
" والتر و داگ به دفتر من آمدند .همراه خود تابلوئي را آورده بودند كه تصويري از شكوه و نبرد در روم باستان بود من از همان لحظه مجذوب اين ايده شدم ."
خوشبختانه پاركر با خود فيلم نامه اي از ديويد فرانزوني " جان گرمان " و ويليام نيكلسون را همراه داشت . او درباره فيلنامه مي گويد : " حدود 2 سال پيش ديويد فرانزوني پيش من آمد و از من خواست تا فيلمي درباره روم باستان بسازم .ما همان لحظه تحقيقات را شروع كرديم و در مورد همه جنبه هاي روم باستان مطالعاتي انجام داديم .معماري " آهنگري "لباس و خلاصه همه چيز . هر چه بيشتر در اين تحقيقات جلو مي رفتيم مي فهميديم كه انتخاب مناسبي داشتيم . پس تصميم گرفتيم تا قهرمان را در مركز داستان قرار دهيم تا بتواند تماشاگران را در يك ؟؟؟ احساسي رهبري كند . در عين حال از همان زمان در نظر گرفتيم كارگرداني را انتخاب كنيم كه بتواند بر همه جزئيات نظارت داشته باشد و تحت الشعاع دكورهاي رايانه اي قرار نگيرد . ريدلي اسكات انتخاب اول ما در فهرست پيشنهادي بود ."
اسكات مي افزايد :" تفريحات هميشه وسيله دست حكام براي گمراه كردن مردم تحت سلطه بوده و بازي هاي گلادياتوري هم بهترين ابزار امپراتوري روم بود . داستان ما درباره يك گلادياتور محبوب مردم است كه قدرت او حتي امپراتور را هم به لرزه در مي آورد ."
اسكات با وجود علاقه شديد به اين پروژه مي ترسيد كه مبادا ايت ژانر براي تماشاگران كنوني چندان جذاب نباشد .اسپارتاكوس متعلق به 40 سال پيش بود و متعلق به جوانان آن روز ولي در آغاز هزاره جديد شايد موضوع كمي فرق مي كرد .او مطمئن بود كه كليد حل اين مسئله تا حدود زيادي در دست هنرپيشه اي است كه در نقش ماكسيوس
Maximus " گلادياتوري رومي عليه امپراتور بازي مي كند . " ماكسيموس روح فيلم بود . او بايد علاوه بر القاي حس جنگاوري بر مردم وجهه رهبران را هم داشته باشد . راسل كرو اولين اسمي بود كه به ذهن من خطور كرد .چون او در نقشهايش در چند سال اخير اين موضوع را نشان داده بود .او چه از لحاظ فيزيكي و چه از لحاظ توانائي هنري قابليت بازي داشت "
كرو خود درباره بازي در اين فيم مي گويد: " مدت ها از ساخته شدن فيلمي در اين ژانر مي گذشت .پيشرفتهاي امپراطوري روم درخشان بود و ارزش دارد تا براي هر نسلي از تماشاگران علاقه مند سينما روايت شود .همكاري با ريدلي اسكات براي من يك افتخار بزرگي بود . همان طور كه از بازي در نقش يك قهرمان لذت بردم .او فرمانده سپاه است و در اولين برخورد او را در حال انجام وظيفه مي بينيم . او سه سال است كه از خانواده اش دور بوده و در زمان بازگشت به روم مي فهمد كه داستان عوض شده و امپراطوري كه به او خدمت مي كرده مرده است .ماكسيموس از بالاترين مقام ها در ارتش به يك گلادياتور تنزل مي كند . او پيش از اين به كشتن براي افتخار روم مشغول بود . ولي اكنون بايد براي بقاي خودش بجنگد تا بتواند در برابر امپراطور جديد قد علم كند و انتقامش را بگيرد و از طرف ديگر هم ناچار به بازي هاي سياسي است ."
در نقش مقابل كرو هنرپيشه اي نياز بود تا بتواند بازي قوي اي ارائه دهد و چهره امپراطوري تشنه قدرت را در مقابل چشمان تماشاگران به تصوير بكشد .اسكات در هنگام ساخت فيلم clay pigeons با ژاكلين فونيكس آشنا شد و او را براي نقش كومودوس انتخاب كرده بود . " وقتي كه نقش را به او پيشنهاد كرديم كاملا شوكه شده بود . او اگر چه بعضي خصوصيات فيزيكي مورد نظر را ندارد پيچيدگي هاي شخصيت يك امپراطور را داراست . "
فونيكس مي گويد :" كومودوس شخصيتي است كه مي از بازي در نقش او بي اندازه لذت بردم .بهترين توصيف براي او بچه حريص است . او فقط 19 سال دارد ولي قدرت فوق العاده اي در اختيارش است و با توجه به اينكه هيج مانعي براي كنترل احساساتش وجود ندارد شخصيتي غير قابل پيش بيني است او لحظه اي خوشحال و لحظه اي ديگر مغموم و عصباني است . او قلبا جلب محبت مردم را دوست دارد ولي شيوه هايي كه براي اين منظور به كار مي گيرد باعث نابودي اش مي شود ."
نزديكترين شخص به كومودوس خواهر او لوچيا است كه نقش او را كاني نيلسن بازي مي كند . داگلاس ويك درباره اين شخصيت مي گويد :" ما جست و جوي زيادي را براي هنرپيشه نقش لوچيا انجام داديم تا نيلسن را پيدا كرديم .لوچيا در زماني زندگي مي كرد كه زنها چندان نمي توانستند در جامعه خودشان را مطرح كنند . ولي لوچيا دختر امپراطور است و خواه ناخواه در يك فضاي كاملا سياسي بزرگ شده است . او برادرش را دوست دارد ولي با آگاهي از قدرت طلبي او وحشتي سراسر وجودش را فرا گرفته و به ناچار به كومودوس تكيه مي كند ."
تيم بين المللي هنرپيشگان فيلم عبارتند از : ريچارد هريس فقيد در نقش امپراطور ماركوس اگريوس (كه خيلي دير متوجه كوتاهي اش در تربيت فرزندانش مي شود ) – درك جاكوبي در نقش سناتور گراچوس (كه شاهد فروپاشي سلطنت كومودوس است ) – اليور ريد فقيد (در نقش مربي گلادياتورها " پروكسيمو ") اليور ريد در آخرين فيلم خود در نقش مربي ماكسيموس درسهاي مرگ و زندگي را به او مي آموزد و ريچارد هريس كه نقش تازهاي را در فيلم تجربه كرده در اين باره مي گويد :" براي هر هنرپيشه اي همكاري با ريدلي اسكات موهبتي است و از طرف ديگر بازي در نقش باركوس جالب است . چون او 16 سال از 20 سال امپراطوري اش را به مبارزه براي وسيع كردن خاك امپراطوري اش مي پردازد . ولي در آخر عمر مي فهمد كه از خانواده اش به كلي غافل مانده است ."
اما براي صحنه هاي نبرد گروه زبده از بدل كاران به رهبري نيل نيلسون در مدرسه گلادياتوري پروكسيمو حضور داشتند . اسكات درباره آمادگي كرو مي گويد : " براي صحنه هاي عادي شايد 2 يا 3 روز وقت براي او كافي بود . خود كرو مي افزايد :" بيشتر اوقات با خود مي گفتم شايد بهتر بود نقش يك راننده پشت اتوبوس را قبول مي كردم . چون بازي در آن خيلي راحتر بود . آنها از علاقه من به بازي فوتبال خبر داشتند /" اضافه مي كنم كه راسل علاقه زيادي به راگبي دارد . او امسال يك باشگاه راگبي " فوتبال آمريكايي " را كه يك تيم دست سومي را خريد و آن تيم را از خطر سقوط نجات داد . اسم اين تيم فوتبال " خرگوشهاي سفيد شمالي است ." / و به همين خاطر در شروع فيلمبرداري به من تاكيد كردند كه براي جلوگيري از مصدوميت احتمالي فوتبال بازي نكنم . ولي در همين فيلم برداري بايد مشكل ترين نبردهاي تن به تن را انجام مي دادم ."
سكانسهاي نبرد در گلادياتور همچون فيلمهاي مدرن جنگي شامل جنگهاي تن بخ تن با شمشير بود كه نياز به آموزشهاي لارم براي تضمين سلامت همه بازيگران داشت به همين منظور نيكلاس پاول كه تجربه خوبي در فيلم شجاع دل داشت مربي گروه جنگ جويان شد . او علاوه بر تمامي هنرپيشگان حدود هزار نفر از سياهي لشكرها را كه در نبرد سكانس اول حاضر بودند آموزش داد . او چند هفته پيش از آغاز فيلم برداري به استراليا رفت و به آموزش خصوصي كرو پرداخت . پاول توضيح مي دهد :
" اسكات نبردهاي تن به تن مي خواست چون جلوه بهتري در پرده سينما داشت . اما اين نبردها بدون ريسك نبود .تنظيم زماني ضربات و حركات مشكل ترين قسمت جريان بود . تعداد ضربات بسيار زياد بود بنابراين چاره اي نبود جز اينكه هر بازيگر برنامه زماني اش را براي ضربه زدن دقيقا حفظ كند . چون در غير اين صورت امكان آسيب ديدن بسيار زياد بود .
اما يك گروه از مبارزان بودند كه احتياج به مراقبت هاي ويژه اي داشتند . ببرهاي جنگجو كه به دست مربيان ويژه خود تيدي پورتيه و پاول رينولدز هدايت مي شدند .
از سوي ديگر بازيگران بايد از اسبان سكانس ابتدايي نيز مراقبت و با آنها خوش رفتاري مي كردند و گرنه امكان حركات غير قابل پيش بيني از آنها مي رفت . كرو درباره اسبها مي گويد :
" اسب ممكن است حس كند كه شما كنترل كامل اوضاع را نداريد و اگر از اين بابت احساس خطر كند خيلي زود عكس العمل نشان مي دهد . "
در فيلم شاهد گذشت سه فصل سال هستيم و گروه سازنده مجبور بود فيلمبرداري را در 4 كشور و در لوكيشن هاي مختلف انجام دهد . بخشي در مالت قسمتي در مراكش و در يك گروه مركزي از لوكيشني به لوكيشن ديگر مي رفتند . كارگردان معتقد است :" مهم ترين پروژه در زمان اجراي چنين پروژه هاي عظيمي انتخاب درست كادر فني است ومن بايد اعتراف كنم كه در اين فيلم بهترين افراد را در اختيار داشتم چون آنها فو ق العاده كار كرده اند .
لباسها و دكورها بي اندازه دقيق طراحي و اجرا شدند و فضاي لازم در همه سكانسها به وجود آمد تا جايي كه در حين تماشاي فيلم تماشاگر باور كند كه داستان فيلم در زمان حال اتفاق مي افتد . و او حالا در زمان روم باستان زندگي مي كند . "
نبرد آغازين فيلم در جنگل مارنهام در انگلستان فيلمبرداري شد . جايي كه ژنرال ماكسيموس به نبرد با ژرمن هاي ياغي مي پردازد . در اين صحنه ها حدود 16 هزار تير آتشين به دست نيل كاربولد و گروه مخصوص جلوه هاي ويژه در هوا به حركت آمدند . براي همين صحنه ها حدود 2500 اسلحه مختلف به دست سايمون آترتول و گرو متخصص او در اين زمينه ساخته شد . در حالي كه اكثر طرح ها اورژينال بود از روي اسلحه هاي قديمي مدل برداري شده بود . آترتول در اين باره مي گويد :
" من تحقيقات زيادي درباره اسلحه هاي آن زمان در منابع مختلف انجام دادم ولي چيز زيادي پيدا نكردم و به همين دليل ايده اصلي را از منابع اندك خودم گرفتم و با كمي ذوق چندين اسلحه جديد را طراحي كردم ."
اما جنت تيس مسئول طراحي لباس فيلم نيز تحقيقات فراواني براي طراحي لباسها و زره هاي هنر پيشگان به ويژه ماكسيموس و كومودوس انجام داد . " ما ناچار به بازديد از ده ها موزه و مطالعه صدها كتاب شديم و جزئيات جنس لباسها را از جرج لاتور سوال كرديم .در مورد شخصيت ها و حتي آويزها و كفش ها هم تعيين كننده بود و تابلوهاي نقاشي بهترين الگوي ما در تعيين جزئيات بودند . "
تمامي كفش هاي هنرپيشگان دست دوز و ساخت روم بود و جواهرات نيز به دست هنرمند انگليسي " مارتين آدامز" با در نظر گرفتن مدلهاي آن دوره طراحي شد . لباس راسل كرو از 12 تكه جداگانه تشكيل مي شد و جالب اينكه براي بدل او نيز لباس دوازده تكه مشابهي سفارش داده شده بود كه هزينه اي دو حدود 30 هزار دلار بود . مسئولان طراحي لباس همچنين حدود 15 دست لباس براي گلادياتورها و حدود 10 هزار لباس براي سياهي لشكرها تدارك ديدند . آنها همچنين بايد كمدهايي را با حدود دو هزار شي مختلف در آنها براي اهالي دهكده در نظر مي گرفتند .
بخشي از فيلم در اوزازارت مراكش فيلم برداري شده جايي كه ماكسيموس در بازار شهر به فروش مي رسد .و به مدرسه گلادياتوري پروكسيمو منتقل مي شود .گروه ويژه راهسازي فيلم بخشي از صحرا را به سبك راه هاي روم باستان سنگ فرش كردند و پلي را با معماري روم باستان روي رودخانه ساختند .بازار مراكش قدمتي 500 ساله دارد ولي حتي اين بازار قديمي نيز نمي توانست به تنهايي نمونه خوبي براي فيلم برداري از صحنه هاي برده فروشي باشد . به همين دليل آرتور مكس مدير توليد با استفاده از 30 هزار آجر پخته شده درآفتاب بخشي از هيا اين بازار را مرمت كرد .
پس از مراكش گروه سازنده به مالت رسيدند كه ويرانه هاي 2200 ساله تمدن روم را در دل خود جاي داده است . مالت مكاني بود كه بايد كولوسئوم مشهور روم در آن باز سازي مي شد ( ميدان نبرد ) . يك گروه از معماران تحقيقات ويژه اي را در مورد ابعاد و طراحي ساختمان در روم انجام داده بودند و حدود 100 تكنسين انگليسي و 200 كارگر مالتي در 19 هفته طرح هاي ابتدايي ساختمان را در مالت به اجرا در آوردند كه بدي هوا باعث به طول انجاميدن كار شد حدود يك سوم بناي واقعس در مالت بازسازي و باقي ساختمان به دست گروه متخصصين گرافيك هاي رايانه اي تكميل شد .در عين حال جمعيت 2000 نفري حاضر در كولوسيوم در برخي صحنه ها به توسط جلوه هاي ويژه به 33 هزار نفر افزايش يافت . اين كار حتي ذر مورد سياهي لشكرهايي كه حركت يا ابزار احساسات مي كردند نيز اعمال شد و حتي در زمان هايي كه دوربين 360 چرخش دارد نيز تشخيص سياهي لشكرهاي واقعي و رايانه اي از هم مشكل است .
آخرين بخش فيلمبرداري در شمال ايتاليا انجام پذيرفت . هنگامي كه ماكسيموس پس از مدت ها به خانه بازميگردد . تدوين فيلم را پيتر واسكانا همزمان با ساخت موسيقي به دست هانس زيمر با صداي ليزا جرارد خواننده گروه dead can dance انجام ميداد . موسيقي زيمر نيز همراه با افكت هاي دراماتيك تركيبي از ملودي اركستري و پركاشن بود .زيمر درباره موسيقي مي گويد :
" فيلم داستاني حماسي و بزرگ در يك روم واقعي است پس بايد موسيقي آن هم به دور از كليشه ها يك موسيقي واقعي باشد "
اسكات درباره نتيجه كار مي گويد :" من عاشق خلق دنياي مجازي در فيلم ها هستم و در مورد اين فيلم هم چنين بود . من به بهتري وجهه ممكن روم را ساختم و براي حفظ آن به مراكش و انگلستان هم رفتم و بايد بگويم كه روم يك روزه ساخته نشد .
منبع : مجله فيلم و هنر
آيا گلادياتور باز مي گردد ؟
خود اسكات و ديگر بازيگران فيلم با اين پروژه موافقند . يعني زنده كردن دوباره maximus
داستان فيلم در مورد انتقام گيري پسر عموي كومودوس است . اما راسل كرو خود با ساخت ادامه اين فيلم مخالف است . وي در اين باره مي گويد : " اين فيلم در همان سري اول هر چه مي خواست بگويد گفته است و به نظرم داستان كامل بود . و چيزي براي ادامه دادن وجود ندارد "
شايد راسل مي ترسد كه با ساختن قسمت دوم / قسمت اول نيز جذابيت هاي خود را از دست بدهد . بايد ماند و ديد كه آيا راسل بالاخره با اين پروژه موافقت خواهد كرد يا نه !!!

