MAXIMUS DECIMUS MERIDIUS

قهرماني هميشه در يادها
Maximus در سال 152 بعد از ميلاد مسيح در ايالني به نام baetica در اسپانيا به دنيا آمد . پدر او meridius فرماندار اين ايالت و مادرش lucretia دختر يك سناتور رومي به نام bodaus .
او در سن 8 سالگي به مدرسه رفت و معلم او يك فيلسوف پيرو رواقيون (رواقي ) بود . maximus در سن 17 سالگي به ارتش پيوست .
وي در جنگهاي زيادي افتخار كسب كرد . در جنگ با نژاد celts در بريتانيا و پارتيزانها در cappadocia . او بزودي در كار خود پيشرفت كرد و همكار صميمي lucius veras شد . عزت و شرف او چيزي بالاتر از پيروزشدن وي در مبارزات بود .

در سال 171 بعد از ميلاد مسيح طي ملاقاتي كه ماكسيموس با يك مالك (زمين دار ) ثروتمند در اسپانيا در ايالت gemina داشت او عاشق دختر وي cecilia شد.
آنها با هم ازدواج كردند و ثمره اين ازدواج پسري بود به نام decimus.شغل اصلي اين خانواده كشاورزي بود . اين مزرعه در تپه هايي از fulginia قرار داشت . براي رسيدن به شهر روم از اين تپه نياز به چندين روز اسب سواري بود . اين مرزعه زيبا پر از درختان سپيدار بود كه در دو طرف و در امتداد جاده ادامه داشت .

Marcus aurelius ( امپراطور ) يكي از دوستان پدر ماكسيموس بود . او در سال 176AD به امپراطوري رسيد . و در طول امپراتوري روم جزو جوانترين فرمانروايان محسوب مي شد . او ارتش را به سمت جنگ با gaul و marcomanni در germania هدايت كرد . او 4 سال از وقت خود را صرف جنگ در اين مناطق كرد . و آخرين نبرد موفقيت آميز او در برابر barbarians ( بربرها ) نزديك رودخانه Danube بود .
بعد از پيروزي در اين جنگ امپراطور از ماكسيموس درخواست كرد تا بعد از مرگش امپراطوري روم را به عهده بگيرد . زيرا وي را از همه لايق تر براي اين مهم مي پنداشت . ماكسيموس كه جز به برگشت به خانه و ديدار خانواده خود به چيز ديگري فكر نمي كرد از اين درخواست سخت مشوش شد . زيرا امپراطوري چيزي نبود كه او مي خواست . از طرفي نمي توانست آخرين درخواست امپراطور را كه تمام اميدش را به ماكسيموس بسته بود ناديده بگيرد .

امپراطور قبل از اينكه به ديگران بگويد كه انتخاب او از ميان maximus و commodus كدام يك بوده به توسط پسرش كومودوس به قتل رسيد زيرا كه كومودوس سخت از اين تصميم پدرش بيم داشت و از جانشيني ماكسيموس وحشت مي كرد.
اشاره مي كنم كه امپراطور مردي بود كه تمام عمر خود را صرف جنگ و خونريزي كرد و نسبت به امور خانوادگي بي تفاوت بود . و وقتي متوجه فرزندانش شد كه ديگر كار از كار گذشته بود .
بعد از مرگ امپراطور marcus aurelius در اردوگاه جنگي " ماكسيموس به توسط نگهبان امپراطور (commodus ) دستگير شده چرا كه max كه پي به خيانت وي برده بود حاضر به همكاري و مشاركت در اين توطئه كثيف نشد چرا كه او ذاتا پاك بود .

كومودوس در اقدامي دست به كشتار خانواده ماكسيموس زد و تنها اميد اين مرد را كه تمام عمر به شوق ديدار آنها سپري كرده بود را از بين برد شايد با اين كار كمي حس حسادت خود را نسبت به max كمتر مي كرد .
بدين سان ژنرال ماكسيموس درگير ماجرايي ناخواسته مي شود . در درگيري كه ما بين max و نگهبانان كه به دستور امپراطور جديد تصميم به قتل او را داشتند max موفق به فرار شده و به سرعت به خانه برگشت . اما چيزي كه يافت جسد سوخته و بي جان عزيز ترين افراد زندگي خود بود .
Max كه از مبارزه با افراد امپراطور جديد زخمي شده بود و از بار سنگين اين غم بزرگ بي هوش بر زمين افتاد گويي كه هرگز در اين كره خاكي زندگي نمي كرد .
وي توسط گروهي در حالي كه بي جان بر زمين افتاده بود دزديده شد . آنها فروشندگان برده بودند !بله ! ژنرال maximus كه در آستانه امپراطوري بود حالا به مقام يك برده تنزل كرده !!! او در تمام نبرد ها پيروز مي شود !و در آنجا به نام spainiard شهرت مي يابد .

او به خاطر اين استعداد به coliseum (ميدان نبرد واقع در روم ) برده مي شود . در سال 187 بعد از ميلاد مسيح !.

Maximus در 187 بعد از ميلاد مسيح و در سن 40 سالگي طي مبارزه اي ناجوانمردانه با كومودوس جان خود را از دست مي دهد و اين در حالي بود كه بدن او قبل از مبارزه آلوده به زهر كشنده اي بود كه كومودوس با ضربه خنجر به وي وارد كرده بود .
خود راسل در مورد كاراكتر اين فيلم معتقد است كه تنها چيزي كه وي را متفاوت ساخته طبع و روح بلند ماكسيموس بوده است .
مي توانم بگويم اين اولين و اصلي ترين كاري بود كه من از راسل كرو تماشا كردم و ديدن اين اثر مرا به ديدن فيلم هاي ديگر راسل كرو ترغيب كرد .
البته اين اولين كار راسل در عالم سينما نبود و حتي در هاليوود ! اما خود وي معتقد است كه توجه مردم و رسانه ها به وي بعد از اين فيلم بيشتر شده است و اين به خاطره داستان حيرت آور فيلم است كه احساسات هر بيننده اي را بر مي انگيزد .


| 1 | 11 | 21 | 31 | 41 | |||||
| 2 | 12 | 22 | 32 | 42 | |||||
| 3 | 13 | 23 | 33 | 43 | |||||
| 4 | 14 | 24 | 34 | 44 | |||||
| 5 | 15 | 25 | 35 | 45 | |||||
| 6 | 16 | 26 | 36 | ||||||
| 7 | 17 | 27 | 37 | ||||||
| 8 | 18 | 28 | 38 | ||||||
| 9 | 19 | 29 | 39 | ||||||
| 10 | 20 | 30 | 40 |
گنگستر آمريكايي 2007
قطار 3:10 به يوما 2007
يك سال خوب 2006
مرد سيندرلايي 2005
ذهن زيبا 2001
گلادياتور 2000
دليل زندگي 2000
محرم راز 1999
راز آلاسكا 1999
انهدام 1997
بهشت سوخته ۱۹۹۱
محرمانه لس آنجلس 1997
راه بازگشتي نيست 1995
جادوي خشونت 1995
ذوق هنري 1995
گروه ما 1994
برنده و بازنده 1994
رامپر استامپر 1993
تقاطع 1992
براي يك لحظه 1992
كارشناس لايق 1992
چكش ها بر سندان 1991
مدرك 1991
Heaven's burning
"بهشت سوخته "

اون چيزي كه خيلي جالبه اينكه كه وقتي كارهاي قديمي تر راسل رو تماشا مي كني فرقي در بازي خوب راسل نمي بيني !! اگه به تماشاي اين فيلم ها بنشينيد متوجه مي شيد كه روش كار او و بازيش در همه جا خيره كننده است .
اين فيلم ها اكثرا در استراليا ساخته شده ! و داستانهاي جالبي داره !براي اونهايي كه به كارهاي راسل علاقه دارن برگشتن به كارهاي قبلش خيلي مي تونه جالب باشه !چون در اونجاست كه متوجه مي شيد كه بازي راسل تفاوتي نكرده ! راسل چند كار موفق در استراليا داشته !كه بعضي از اونها براي من خيلي جالب بودند . مي دونم كه پيدا كردن اونها در ايران يه كم مشكل !ولي من اميدوارم روزي بشه كه بتونيد اونها رو ببينيد و از بازي قشنگ راسل لذت ببريد . اين فيلم ها چون اكثرادر مناظر زيباي استراليا ساخته شدن اصلا خسته كنند نيستند وآرامش عجيبي به آدم مي دن ! و به اندازه كارهاي جديد راسل جالب و ديديني هستند .
يكي از اين فيلم ها بهشت سوخته " يا " heaven's burning " نام داره كه بعد از ديدن اين فيلم تبديل شد به يكي از فيلم هاي مورد علاقه من .
اين فيلم به كارگردانيه : CRAIG LAHIFF محصول سال 1991 .
ديگر بازيگران مهم فيلم : YOUKI KUDOH ( بازيگر ژاپني ) در نقش midori
دوست دارم در اينجا يه كم از داستان فيلم بگم .
داستان با اين دختر ژاپني شروع مي شه !اين دختر طبع لطيفي داره و بسيار مهربانه !اون با شوهرش (كه اون هم يه ژاپنيه ) براي مسافرت به استراليا مي يان ! در يك هتل زيبا ! در شروع فيلم شما متوجه اضطراب شديد اين دختر مي شيد ! اما براي چي !براي چي اون اضطراب داره !
اون بدون اطلاع به همسرش و يا كس ديگري هتل رو ترك مي كنه !در حالي كه شوهرش سخت نگران حالشه
اون براي پيدا كردن دختر (midori ) دست به دامان پليس مي شه !
در طرف ديگر داستان راسل نفش پسري رو بازي مي كنه به نام colin ( راسل در فيلم 33 سال داره )
Colin شديدا به پول احتياج داره !و براي به دست آوردن پول تصميم مي گيره براي مدت كوتاه وارد يه گروهي بشه كه كارش سرقت بانكه !!! راسل راننده اين گروه مي شه (واقعا گروه خفني هستن )
صحنه دزدي از بانك خيلي جالبه !چون colin (راسل ) خيلي نگران به نظر مي رسه و كاملا معلومه كه تا حالا دست به چنين كاري نزده !
صحنه برخورد midori (دختري كه از هتل فرار كرده بوده ) وcolin ( راسل ( در حين دزدي صورت مي گيره !midori براي انجام عمليات بانكي وارد همون بانكي ميشه كه راسل و گروهش قرار يه سرقت از اون بانك انجام بدن . wowo پليس سر مي رسه !با ديدن پليس نگراني colin دو برابر مي شه ! دزدي انجام مي شه طي اين عمليات راسل به عنوان راننده اين گروه در ماشين منتظر مي مونه ! اونا (سارقين ) مجبور مي شن يه گروگران براي بيرون رفتن از بانك با خودشون ببرن و براي اين كار midori رو انتخاب مي كنن .
و بعد كه كاملا دور مي شن تصميم مي گيرن كه در جايي خلوت midori رو بكشند . colin با اين كار مخالفت مي كنه و مي گه قرارشون آدم كشي نبوده ! سرانجام وقتي يكي از سارقين تصميم به كشتن midori مي گيره colin (راسل ( اون رو با اسلحه مي كشه ! در واقعه اين دو سارق با هم برادر هستند .
سارق باقي مونده كه از مرگ برادرش خيلي ناراحته با فرياد تصميم به كشتن اونها داره !
Colin و midori موفق به فرار مي شن !
ماجرا از اين جالبتر مي شه !اينكه چرا midori هتل و همسرش رو ترك كرده !مشكل اون چي بوده
Midori توي اين شهر غريب الان فقط به colin اعتماد داره !
و از انجاست كه colin براي نجات جان يه انسان با آدم هاي خطرناكي در مي افته ! داستان فيلم ادامه داره
حالا ديگه midori و colin به هم علاقه مند مي شن !!!مي دونديد چرا ! چون midori براي اولين بار كه طي چند روزي كه با colin بود معني آزادي و زندگي پر از هيجان و از همه مهم تر دوست داشتن رو حس كرده !!! دليل فرار midori شوهرش بوده !من خودم تا نيمه هاي فيلم فكرش رو هم نمي كردم كه دليل فرار دختر از هتل اين باشه چون ظاهرش ( ظاهر شوهر midori ) اين رو نشون نمي داده !!!
طي درگيري هاي زياد colin با گروه سارقين (كه از طريق جستجوي پيشرفته اينترنتي موفق به پيدا كردن colin مي شه ) ( در صحنه اي از فيلم مي بينيم كه اونها colin رو شكنجه مي دم و در دوست colin با چكش ميخ فرو مي كنند واي كه ديدن اين صحنه من را كشت )
جالب اينجاست كه راسل از عهده اين گروه بر مي يا د ولي colin از شوهر midori بي خبره اون يه قاتله بي رحمه و دليل فرار midori از اون همين بود .
پايان اين فيلم پاياني مشابه گلادياتور داره ! هم colin و هم midori در پايان فيلم مي ميرند .
البته midori مي تونسته خودش رو نجات بده ولي به خاطر colin خودش رو مي كشه ( در حالي كه زخمي بوده )
البته بايد اين فيلم رو ببنيد ! با توصيف خالي نمي شه! به نظرم خيلي بااحساسه ! من چند تا عكس هم از اين فيلم براتون مي زارم !در روزهاي بعد دوست دارم در مورد فيلم هاي ديگه راسل هم كه بيشترشون در استراليا ساخته شده با شما صحبت كنم .
Silver stallion
"اسب نقره اي"

از فيلم هاي ديگر راسل كرو كه خيلي ديدني و جذابه ! فيلم " اسب نقره اي "كه از ديگر بازيگران در اين فيلم مي شه carolin goodall رو نام برد .
يكي از فيلم هايي كه شما مي تونيد اون رو مداوم ببينيد و خسته نشيد . چون در اين فيلم مناظر بي نظيري از كشور زيباي استراليا وجود داره !
اين فيلم رو براي اونهايي كه واقعا عاشق مناظر زيباي طبيعت هستند توصيه مي كنم ! مناظر و اسبهاي زيبا !
داستان مربوط مي شه به يك اسب ماديون كهربايي رنگ . در واقع در اين فيلم بيشتر شما اسب ها رو مي بينيد !شكوه و قدرت يك اسب ! در مناظر زيباي استراليا !
Carolin goodall در فيلم نقش يك قصه گو رو داره كه به همراه دختر كوچكش در اين دهكده زندگي مي كنه !در واقع نقش راسل در اين فيلم به گونه اي در داستان نوشته شده به توسط اين خانم ايفا مي شه ! رام كننده اسب !راسل و چند تن از دوستانش كار تربيت اسبها رو برعهده دارند . اونها اسبها رو رام مي كنند و مي فروشند ! راسل بسيار به اين ماديون كهربايي و كره كوچك علاقه داره !چون اين اسب به گونه اي با اسبهاي ديگه متفاوته !هر بار كه راسل اقدام به بدام انداختن اين اسب مي كنه اون به گونه اي جادويي موفق به فرار مي شه و اين راس رو خيلي عصبي مي كنه !اين در حالي كه اين اسب علاقه خاصي به راسل داره ! اما اين اسب در فيلم نماد " آزاديه " به طوري كه به هيج صورتي اسير بند نمي شه !
حس اين اسب بسيار قويه و اين چيزيه كه راسل رو به حيرت مي ياره !
در تمام طول فيلم يك راوي ( كه نقش اون رو carolin ايفا مي كنه ) داستان اين اسب رو تعريف مي كنه !در سكانس پاياني فيلم راسل به همراه يكي ديگر از دوستانش در تعقيب و گريزي طولاني تصميم به به دام انداختن اين ماديون جادويي ميگيره !صحنه اسب سواري راسل در اين صحنه بي نظيره ! اون مهارت خاصي در اين كار داره ! و شايد بدونيد كه راسل علاقه خاصي هم به اين حيوان داره !
در پايان اين اسب تصميم مي گيره خودش رو از دره پرت كنه ولي هيج وقت اسير نشه !در واقع داستان به گونه اي نماديه !!!
در كشور استراليا اسب نماد خاصي داره و نشانه شكوه " قدرت و زيبايي !و به نظر من واقعا هم همين طوري هست ! و داستانهاي زيادي در رابطه با اون در اين كشور وجود داره ! اين فيلم بيشتر شبيهه يك مستند سينمايي تا يك فيلم !چون تمام صحنه ها طبيعي هستند و داراي مناظري كه روح هر انساني با اون آرامش مي گيره !
نام اصلي :راسل آيرا كرو "
متولد هفتم آوريل 1964 " اهل ويلينگتون نيوزلند .
همسر راسل دانيله اسپنسر " Danielle epencer داراي دو فرزند پسر به نام هاي Charlie و Tennyson

در سال 1997 راسل كرو توجه تماشاگران كارگردانان و تهيه كنندگان آمريكا و جهان را به خود جلب كرد و نويد ظهور يك بازيگر با استعداد را داد و به عنوان مل گينسون جوان مطرح شد
چرا كه هر دو از يك ديار (استراليا ) بودند .و اين در حالي بود كه راسل كرو به عنوان يك نو بازيگر به تنها در آمريكا بلكه در خود استراليا مطرح مي شد . كرو اولين مزه موفقيت را با فيلم اثبات چشيد . با فيلم romper stomper بيشتر به نظر آمذ . سال 1995 بود كه ديگر او پايش به هاليوود رسيد و بلافاصله در فيلمهاي سرعت " مرگ و جادوي خشونت بانامزدي اسكار به خاطر بازي در فيلم insider به كارگرداني ماكل مان به عنوان بازيگري تآثير گذار و محبوب امروزين مطرح شد . او اين اقبال را داشت كه با " آل پاچينو " همبازي شد. او مي گويد : وقتي فيلم نامه را مي خوانم با اتفاقي كه در دلم مي افتد احساس مي كنم نقش مناسبم بوده يا نه . او بعد از درخشش در " گلادياتور " و لمس تنديس اسكار ( عكس از گلادياتور )

بار ديگر به خاطر " مرد سيندرلايي " بامزد دريافت اسكار شد .در اين مجال مي خواهيم اين فيلم را از
نظر ببينيم .
نقش كرو در فيلم مشت زني به نام " جيم برادوك " بود .اوجيوا بازنشسته شده و هر كاري را كه براي امرار معاش برايش پيش آمد انجام مي داد اما چندان رضايت بخش نبود .
تا اينكه معجزه اي رخ مي دهد و آن اينكه جوگلد رئيس و برنامه ريزش براي آخرين بار او را به اينگ مي فرستد . كرو خود مي گويد : فيلم قصه اي ساده و سرراستي داشت قصه مردي سخت كوش كه براي اداره زندگي خانواده اش به بدبختي و تنگ دستي مرد افكني مي افتد شكوه كار براداك اين بود كه كه وي نه براي قهرماني و نام آوردن در آينده بلكه فقط براي معيشت خانواده اش وارد رينگ مي شود . من براي اينكه به لحاظ تكنيكي و فيزيكي به نقش مورد نظرم كه قهرمان سنگين وزن مشت زني بود برسم خيلي سخت كوشي كردم تا جائي كه الآن مي توانم ادعا كنم كه يك مشت زن حرفه اي ام .
از اين گذشته پدر بودنم و پدر شدنم نيز كمك بزرگي به ايفاي نقش كرد . احساس عجيبي است پدر بودن نمي توان با كلمات آن را توصيف كرد .وقتي محاسبه مي كنم مي بينم كه اگر زن و بچه ام نبودند نمي توانسم زندگي ام را سپري كنم . وقتي آنها نيستند آدمي احساس خلآ بزرگي مي كند . به اندازه اي كه انگيزه كار و تلاش و حركت براي توفيق مهم از وي سلب مي شود .
اين هم ديدگاه يك گلادياتور و يك مشت زن حرفه اي
.(عکسها از مرد سیندرلایی )

كرو در نقشهاي مختلف :
اگر چه در اوايل ورود و حتي تا چند سال بعد از آن به خاطر ايفاي نقش آدم هاي گردن كلفتي مانند كاراكترش در " رمپر استار " "1993" يا پليسهاي كله شقي مانند فيلم " لس آنجلس محرمانه " و حتي بازيگر مناسب نقش هاي حماسي مانند " گلادياتور " مي شناختند اما با بازي در فيلمهائي مانند " مدرك " و " بعضي از ما " نشان داد كه مي تواند نقشهاي ملايم تري را نيز ايفا كند ." عكسها از فيلم مدرك و بعضي از ما "



